من به این خیال دلخوش، که زیر سایه‏ی تو بندگی می‏کنم...

 

کنار بخاری، من و مامان، حرف های دوستانمان گل کرده و جلوی مان سبدی از میوه های رنگی و یک سینی با دو استکان چای و نبات.

به قول مامان این آرامش این امنیت این با هم بودن این در کنار هم بودن این میوه ها این شادی ها این صحبت ها ... این ... این ... حتی این دو استکان چای هم، شُکرش خیلی زیاد است.

 

 

 


برچسب‌ها: لحظه ای تا خدا, مادرانه
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم دی 1393ساعت 0:32  توسط رقیه کهن  | 

 

بعد از تمام شدن دو پروژه سنگین فضای سبزی که مسئولیتش به دوشم بود تا شروع پروژه های جدید، چند روزی را بدون استرس می گذرانم.

هر روزی که بلند می شدم و صبحانه می خوردم بعد چادرم را روی سرم می انداختم و راهی می شدم، تمام احساسم را در اتاقم خالی و در گوشه ای مخفی می کردم. چون باید می رفتم در اجتماعی که دور و برم را مردان گرفته اند تا دوش به دوش آنها و پای به پایشان کار کنم و نگذارم روزنه خالی از کارهایم جا بماند که مبادا مردی بخواهد خودش را برتر نشان دهد و ایرادی از کارم گرفته شود، تا اینکه به خانه بیایم و دوباره بشوم همان دختر پر از احساس مامان...

این فضای کار و این کارها برایم سنگین است، اینجا را باید مثل خود مردان مرد بود و خالی از احساس. روزی چند ساعت بی مهر و عاطفه بودن برای دختری که در هر لحظه زندگی اش احساساتش به او غالب می شود خیلی سخت است...

هر باری که راهی می شدم دلم می گرفت اما نگذاشته ام مامان متوجه شود؛ که چقدر این اجتماع و مردانش دخترش را مرد کرده اند و بدون احساس... کاش هیچ وقت نفهمد که دخترش تاثیر گذار اجتماعی شده که همه عواطفش را دزدیده اند. اما باید این سنگینی ها را تحمل کنم در اجتماعی که انگار مد شده زنان دوشادوش مردان کار کنند.

 

 


برچسب‌ها: ذره ای زندگی, درد نوشت
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم دی 1393ساعت 10:26  توسط رقیه کهن  | 

 

هر شب صدای ذکرهای بابا تمام در و دیوار خانه را پر می کرد، فضا از عطر ذکرها خوشبو و سرشار از آرامش می شد. نمازهای شب بابا برای ما شده بود؛ بیمه دل و جان. صدای ذکرها همیشه قلبم را آرام می کرد ...

هفته قبل مامان همراه خانواده شهدا به زیارت امام هشتم (ع) رفته بود و با کوله باری از دعا و ذکر برگشت ...

و این چند روز هم داداش مهدی پا به پای عاشقان امام حسین (ع) تا کربلا جسم و روحش را متبرک می کند،  تا شاید ذره ای عشق حسینی بودنش را به ارباب نشان دهد ... و این پاهای پینه بسته شاهدی برایش باشد.

اما ظرف من خالی ست؛ در اینجایی که من متولد شده ام نفس کشیده ام رشد کرده ام و تربیت شده ام ...

اینجا برای من خیلی بزرگ است و من کوچکم برای این خانه این فضا ... تحفه ای ندارم که بگویم من مثل شما هستم. کاش ظرفم مثل پدر مثل مادر و مثل خواهر و برادرها پر بود که بیشتر می بالیدم، و با افتخار می گفتم راه پدر را ادامه داده ام ...

 

 


برچسب‌ها: ذره ای زندگی, برای پدر
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم آذر 1393ساعت 17:51  توسط رقیه کهن  | 

 

نشاط صبح های جمعه فرق می کند با روزهای دیگر، نه به خاطر اینکه تعطیل از کار روزانه و درس و مشقی، نه.

انگار که روح آدمی خودش می داند که شاید امروز میزبان باشد.

از همان صبح که بیدار می شوی، دلت می خواهد لباس تمیز و زیبا بپوشی، خانه را تمیز کنی ... و منتظر بنشینی شاید مهمان ویژه ای بیاید و گذرا از این خانه رد شود.

 

بی تو یا صاحب الزمان دردیم

مثل پاییز خسته و زردیم

پیشکش در مسیر آمدنت

دل سرشار غصه آوردیم

بلکه با یک نگاه پر مهرت

به سر راه نور برگردیم

به دل تنگ ما نگاهی کن

عاشقت را به جاده راهی کن ٭٭

 

 ٭٭ شعر مصطفی کارگر

 

 


برچسب‌ها: پیدای پنهان
+ نوشته شده در  جمعه سی ام آبان 1393ساعت 14:27  توسط رقیه کهن  | 


یکی از بعدهای عاشورا نشان دادن حقیقت تسلیم شدن در برابر خداست.

در جایی نوشته اند: "امام علی (ع) داستان شهادت حسین را به او گفت، فرمود: حسین! تو را شهید می کنند ولی نمی توانند یاد خدا را از ذهن تو ببرند؛ و امام حسین (ع) گفت: پدر جان به خدایی که جان من در دست اوست، همین کافی است. من اقرار می کنم به آنچه خدا نازل کرده و نبی خدا را تصدیق می کنم و قول پدرم هم تکذیب نمی کنم."٭٭

حالا به نظر وقتی یک مقام، پول یا زیبایی... به راحتی یاد خدا را از انسان می برد، می شود گفت که؛ حسینی هستیم یا از عزای امام حسین (ع) تاثیر گرفته ایم.

اکثریت اختلافات و مشکلاتی که در زندگی نمایان هست همین، فراموشی یاد خدا از ذهن انسان و درس نگرفتن از عمق واقعه کربلا می باشد. وقتی همه خدا گونه فکر کنند و حرف بزنند دیگر اختلاف سلیقه ای و مشکلی پیش نمی آید.

و یکی از درس های عاشورا همین است که انسان تعلقش برسد به خدا به جایی که بنده حقیقی خدا شود و درک این نکته که به قول حضرت امام خمینی (ره): "عالم محضر خداست، در محضر خدا معصیت نکنید."


نقل است که روی انگشتر امام حسین (ع) این جمله حک شده بود: " ان الله بالغ امره" خدا آن کار را که بخواهد می کند.

 ٭٭موسوعه کلمات الحسین (ع)




برچسب‌ها: حسینی
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آبان 1393ساعت 11:40  توسط رقیه کهن  | 

 

انگار که چهار دست و پایت را گرفته باشند و تو را گذاشته اند وسط اتاقی سیاه، و تمام درها را به رویت هزار قفله کرده باشند، درست مثل یوسف که تمامی درها به رویش قفل شد.

اصلا من را چه به یوسف او پیامبر خدا بود.

 

اما مولا انگار که _ انگار که نه _ به یقین ولایت شما معجزه می کند. وقتی که من میان این سیاهی زندانی شده ام و فقط معجزه ای می باید که نجاتم دهد.

معجزتان را با چشم که نه، با قلب دیدم. شب به ولایت رسیدنتان _ عید غدیر خم _ آن پیام برای من حکم آزادی از سیاهی را امضا کرد.

وگرنه من کجا و یوسف کجا. او پیامبر خدا بود، باید خدا در را برایش می گشود. اما من به حکم اینکه در سایه سالار ولایت شما بودم، آزاد شدم.

و گرنه من کجا و درهای باز شده کجا. من کجا و این معجزه کجا. این ولایت شماست که معجزه می کند.

 

 

این رهایی از بندبلا من را یاد خوابی انداخت؛ که شب عید غدیر دو سال قبل دیدم: " به آسمان آبی خیره شده بودم و با هیجان ابرها را نگاه می کردم که به شکل (یا علی علیه السلام) در آمده اند و در آسمان حرکت می کنند."

 

 


برچسب‌ها: صراط مستقیم
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مهر 1393ساعت 4:5  توسط رقیه کهن  | 

 

یکی از اهداف واقعه کربلا عزت بخشیدن و نجات مسلمانانی بود؛ که در جامعه حکومتی معاویه گرفتار ریا و ترس از حاکم وقت شده بودند.

به گفته فرزدق ٭: کوفیان قلوبشان با امام حسین (ع) و شمشیرهایشان با معاویه بود.
_از ترس زر و زور معاویه_

امام (ع) صدا می زد: " هل من ناصر". او یار نمی خواست، کمک نمی خواست. او فریاد حقیقت را بلند کرده بود که بگوید: چه کسی عزت می خواهد؟ بیاید بامن، تا مجبور به ریا نشود و عزت پیدا کند.

آیا کسی هست که من او را یاری کنم؟ و به سعادت برسانم؟

آیا کسی هست که من راه حق را به او نشان دهم؟

آیا کسی هست که من او را از ظلمت یزیدی بیرون بیاورم و وارد نور حسینی کنم؟٭٭

 

٭ فرزدق از شعرای باسواد عرب است و در جریان کربلا با امام حسین (ع) ملاقات کرد.

٭٭ برداشتی از کتاب " کربلا نقطه جمع عقل و عشق به تالیف آیت الله علی شیخ موحد"

 

 


برچسب‌ها: حسینی
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393ساعت 23:46  توسط رقیه کهن  | 

 

به دیده من دیده تو سیاه می بیند، اما چشم های تو نور را عمیق تر از من می نگرد.

من فکر می کنم زیبایی ها را، خدا را می بینم، اما تو از دل می بینی و این یعنی هزار بار زیبایی ها را زیباتر و خدا را بیشتر فهمیدن.

پس دوست من بگو، یاد بده که چطور نظاره گر باشم این همه آفرینش، تا چشمانم از این تاریکی بیرون آید و فقط نور باشد و نور.

 

نوشته شد: به احترام عصا سفیدان

 

 


برچسب‌ها: یادگاری
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم مهر 1393ساعت 11:38  توسط رقیه کهن  | 

 

این روزها را باید سکوت می کردم

                                 سکوت

                                 سکوت ...

تا تو در من بیشتر پیدا شوی...

همه ی من، فقط آرامشش با توست.

 

 

٭آیه 105 سوره مائده

 

 


برچسب‌ها: لحظه ای تا خدا
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم مهر 1393ساعت 11:27  توسط رقیه کهن  | 

 

چند ماهی که مهمان شهر شما بودم؛ حس غریبه بودن نداشتم، موج شادی در قلبم تلاطم داشت، انگار حضور شما تمام گره های من را باز می کرد. رسم مهمانوازی شما مهربانانه بود.

 

شما رضا ٭ هستید برای همه ما، هزار بار دیده ایم، شنیده ایم، حسش کرده ایم.

 

این روزها را باید بیایم بنشینم روبروی ضریح طلایی؛ بعد خیره شوم، حرف دل بزنم و شستشو دهم صورتم را با اشک های دلتنگی.

 

 

 

٭ امام جواد (ع) مى فرمود: حق تعالى پدرم را به «رضا» مسمى گردانيد براى اينكه او پسنديده خدا بود در آسمان و پسنديده رسول و ائمه اطهار بود در زمين، و همه از او خشنود بودند.

از او دوست و دشمن هر دو راضى بودند و اتفاق دوست و دشمن بر خشنودى، مخصوص آن حضرت بود، بدين جهت او را بدين اسم مخصوص گردانيدند.٭٭

 

٭٭ كافى، باب المؤمن و علاماته، روايت 39

 

 


برچسب‌ها: صراط مستقیم, یادگاری
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم شهریور 1393ساعت 14:49  توسط رقیه کهن  |