X
تبلیغات
رقیه

رقیه

حرف‏هایی از جنس دل

خورشید زندگی‏ام
 

انگار خدا تکه‏ای از وجود خودش را در خانه‏ی ما قرار داده

که برای‏مان مادری کند.

 

روزت مبارک زیبای مهربانم

[ یکشنبه سی و یکم فروردین 1393 ] [ 14:5 ] [ رقیه کهن ] [ ]
دلم می‏خواهد روحم مثل همین گیاه چندبرگی باشد.

تمام وجودش فقط چند برگ ظریف و نازک است. ولی روحش اینقدر بزرگ که توانسته خودش را از لابلای سنگ‏های سخت بیرون کشد و رشد دهد.

برگ‏هایش را به خورشید رسانده است. هنوز امید دارد; ساقه‏ی خمیده‏ی نازک‏اش را راست می‏کند، رشد می‏کند و قد می‏کشد.

مهمتر از همه خودش را بیشتر به خدا نزدیکتر می‏کند.

 

[ سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393 ] [ 11:41 ] [ رقیه کهن ] [ ]
عطرهای بهار

پنجره را باز می‏کنم و به درخت نارنج رو به اتاقم سلام می‏دهم

او جواب سلامم را با عطر گل‏های بهاری‏اش می‏دهد

این زیباترین جواب است برای من.

 

 

[ سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393 ] [ 11:17 ] [ رقیه کهن ] [ ]
قدوم سبزت مبارک، بهار
 

نوبت غبار روئی دل‏مان شد و شروع زندگی به سبزی درختان جوانه زده و به خوشبویی گل‏هایی که همرا بهار می‏آیند.

خدایا قلب‏مان را سبز کن با حال و احوال خودت یا مقلب القلوب

روزها و شب‏هایمان را روشن کن به نور خودت یا مدبراللیل و النهار

تمام روح و ذهن‏مان را سرشار کن به یاد خودت یا محول الحول و الاحوال

و حال ما را دگرگون کن به مهربانی خودت

حول حالنا الی احسن الحال

 

[ پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392 ] [ 21:14 ] [ رقیه کهن ] [ ]
یادگار روزهای تنهایی مامان

بعد از چندین ماه تمام شد. قابش گرفتیم و به دیوار نصبش کردیم. از همه تابلوهای خانه زیباتر شده، حسابی می‏درخشد، توجه هر مهمانی را جلب می‏کند.

پس از پر کشیدن بابا، مامان از تنهایی خسته شده بود، می‏خواست خودش را سرگرم کند که به قول خودش کمتر به فکر فرو رود.

کلاس تابلو فرش ثبت نام کرد و شروع به بافتن نقش خانه خدا و مدینه منوره کرد.

روزها و شب‏های زیادی را با شوق در پشت دار تابلو فرش نشست... تا آن‏جایی که به یاد دارم هر رج و گره تابلو با ذکر و زیارت عاشورا و قرآن بافته شد.

در واقع مامان تابلو را بهانه کرد; که بیشتر تنها باشد و خاطرات 30 سال زندگی مشترکش با بابا را در ذهنش مرور کند.

من مطمئنم زیبایی تابلو به خاطر این است که; هر گره آن خاطره‏ای از روزهای شیرین زندگی مامان می‏باشد و هر رج آن متبرک شده با ذکر و دعاهایی که در تمام لحظات پشت دار روی لب‏های مامان جاری بود.

 

 

[ دوشنبه دوازدهم اسفند 1392 ] [ 18:32 ] [ رقیه کهن ] [ ]
بی‏مقدمه دعوتی

چند روزی درگیرو گدار کارهای دنیوی بودم، که پیامکی از دوستی به دستم رسید:" در جوار علی‏ابن موسی‏الرضا (ع) هستم و دعاگوی شما"

تلنگر محکمی برایم بود. کمی به خودم آمدم. طولی نکشید که دوست دیگری زنگ زد و گفت:" در صحن و سرای علی‏ابن موسی‏الرضا (ع) هستم، گوشی را به سمت حرم می‏گیرم دردو دلتان را به آقا بگویید."

نمی‏دانم علت دوبار دعوت شدنم در یک روز چه بود؟ آن هم دقیقا روزی بدون معنویت و غرق در کارهای دنیوی.

اصلا فکر کنم; می‏خواستن بیدارم کنن من را به سمت نور بکشن. بیشتر به خودم آمدم، گفتم:" چه می‏کنی حتی خودت را فراموش کرده‏ای". بلند شدم; استغفرالله گفتم و دلم را به سمت حرم روانه کردم.

دعوت‏ها پیاپی و دل من دیوانه حرم شده بود. تا صبح در فکر و خیال بودم. که صبح یکی از فامیل‏ها زنگ زد; دعوتم کرد، باهم به حرم شاهچراغ برویم.

چقدر زود دلم راهی شد.

حکمتش را نمی‏دانم، اما انگار می‏خواستن سیاهی‏های دلم را پاک کنند.

 

[ دوشنبه دوازدهم اسفند 1392 ] [ 16:54 ] [ رقیه کهن ] [ ]
به خیلی دور، خیلی نزدیک

زمین همیشه منتظر بارانی از آسمان، و دل من در انتظار نگاهی از آسمان

ایمان دارم به بودنت و به آمدنت، حتی اگر همه تو را انکار کنند

 

[ دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1392 ] [ 19:27 ] [ رقیه کهن ] [ ]
دو راهی...

تقریبا یک‏ماه دیگر به کنکور دکترا باقی مانده. روزهای حساسی‏ست برای کسی که می‏خواهد قبول شود، هدف دارد و کلی هم زحمت کشیده. اما من برای اولین بار است که اصلا دلم نمی‏خواهد در یک امتحان قبول شوم. اگر هر از گاهی کتابم را با اکراه دستم می‏گیرم و می‏خوانم؛ فقط به خاطر اصرار مامان هست.

 

خوب یادم می‏آید که به بابا قول داده بودم تا آخرین مقطع بخوانم. اما آن قولم برای روزهایی بود؛ که حضورش زندگی من را گرم کرده بود، حضورش برایم پر از انرژی بود. الان حدودا یک‏سالی هست که من از خوابگاه و دانشگاه راحت شده‏ام؛ از روزهای دوری و دلتنگی، لحظه شماری می‏کردم که بیایم و در کنار خانواده باشم. تمام شد، آمدم. ولی بابا نیست خانه بی بابا...

 

دیگر نمی‏خواهم دور باشم از مامان، نمی‏خواهم روزهای دانشجویی دوران ارشدم، روزهای دور بودنم، تکرار شود.

 

صبح روزی که عازم رفتن سرجلسه کنکور ارشد شدم؛ بابا دستم را گرفت پشت دستم را بوسید. آن لحظه همه اضطراب‏ها و استرس‏ها در من خفه شد. انگار آن بوسه یک معجزه بود که دستم را روی گزینه‏های صحیح هدایت می‏کرد. اصلا حالا من به امید کدام بوسه راهی جلسه کنکور شوم؟...

 

[ چهارشنبه نهم بهمن 1392 ] [ 2:51 ] [ رقیه کهن ] [ ]
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

گاهی اوقات شیطان حافظه‏ام را پاک می‏کند. فراموشم می‏شود زیر سایه‏ی خدا هستم.

[ دوشنبه نهم دی 1392 ] [ 15:16 ] [ رقیه کهن ] [ ]
ان الله مع الصابرین

 صبر می‏کنم; برای ایمانم، برای عقیده‏ام

[ یکشنبه هشتم دی 1392 ] [ 21:0 ] [ رقیه کهن ] [ ]