من به این خیال دلخوش، که زیر سایه‏ی تو بندگی می‏کنم...

 

یکی از اهداف واقعه کربلا عزت بخشیدن و نجات مسلمانانی بود؛ که در جامعه حکومتی معاویه گرفتار ریا و ترس از حاکم وقت شده بودند.

به گفته فرزدق ٭: کوفیان قلوبشان با امام حسین (ع) و شمشیرهایشان با معاویه بود.
_از ترس زر و زور معاویه_

امام (ع) صدا می زد: " هل من ناصر". او یار نمی خواست، کمک نمی خواست. او فریاد حقیقت را بلند کرده بود که بگوید: چه کسی عزت می خواهد؟ بیاید بامن، تا مجبور به ریا نشود و عزت پیدا کند.

آیا کسی هست که من او را یاری کنم؟ و به سعادت برسانم؟

آیا کسی هست که من راه حق را به او نشان دهم؟

آیا کسی هست که من او را از ظلمت یزیدی بیرون بیاورم و وارد نور حسینی کنم؟٭٭

 

٭ فرزدق از شعرای باسواد عرب است و در جریان کربلا با امام حسین (ع) ملاقات کرد.

٭٭ برداشتی از کتاب " کربلا نقطه جمع عقل و عشق به تالیف آیت الله علی شیخ موحد"

 

 


برچسب‌ها: حسینی
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393ساعت 23:46  توسط رقیه کهن  | 

 

به دیده من دیده تو سیاه می بیند، اما چشم های تو نور را عمیق تر از من می نگرد.

من فکر می کنم زیبایی ها را، خدا را می بینم، اما تو از دل می بینی و این یعنی هزار بار زیبایی ها را زیباتر و خدا را بیشتر فهمیدن.

پس دوست من بگو، یاد بده که چطور نظاره گر باشم این همه آفرینش، تا چشمانم از این تاریکی بیرون آید و فقط نور باشد و نور.

 

نوشته شد: به احترام عصا سفیدان

 

 


برچسب‌ها: یادگاری
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم مهر 1393ساعت 11:38  توسط رقیه کهن  | 

 

این روزها را باید سکوت می کردم

                                 سکوت

                                 سکوت ...

تا تو در من بیشتر پیدا شوی...

همه ی من، فقط آرامشش با توست.

 

 

٭آیه 105 سوره مائده

 

 


برچسب‌ها: لحظه ای تا خدا
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم مهر 1393ساعت 11:27  توسط رقیه کهن  | 

 

چند ماهی که مهمان شهر شما بودم؛ حس غریبه بودن نداشتم، موج شادی در قلبم تلاطم داشت، انگار حضور شما تمام گره های من را باز می کرد. رسم مهمانوازی شما مهربانانه بود.

 

شما رضا ٭ هستید برای همه ما، هزار بار دیده ایم، شنیده ایم، حسش کرده ایم.

 

این روزها را باید بیایم بنشینم روبروی ضریح طلایی؛ بعد خیره شوم، حرف دل بزنم و شستشو دهم صورتم را با اشک های دلتنگی.

 

 

 

٭ امام جواد (ع) مى فرمود: حق تعالى پدرم را به «رضا» مسمى گردانيد براى اينكه او پسنديده خدا بود در آسمان و پسنديده رسول و ائمه اطهار بود در زمين، و همه از او خشنود بودند.

از او دوست و دشمن هر دو راضى بودند و اتفاق دوست و دشمن بر خشنودى، مخصوص آن حضرت بود، بدين جهت او را بدين اسم مخصوص گردانيدند.٭٭

 

٭٭ كافى، باب المؤمن و علاماته، روايت 39

 

 


برچسب‌ها: صراط مستقیم, یادگاری
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم شهریور 1393ساعت 14:49  توسط رقیه کهن  | 

 

چرا غافلم از این لحظه ها؟

 

چرا فراموشم می شود روزی برای همین لحظه ها،

باید جواب پس دهم؟؟

 

 

٭ عنوان از حضرت مولانا

 

 

 


برچسب‌ها: لحظه ای تا خدا
+ نوشته شده در  شنبه هشتم شهریور 1393ساعت 1:15  توسط رقیه کهن  | 

 

روزگارانی ست که تو، همه را می بینی.

 

اما سالهاست که چشمان ناپاک من،

 

در انتظار دیدار تو هستند.

 

 

 


برچسب‌ها: پیدای پنهان
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مرداد 1393ساعت 17:17  توسط رقیه کهن  | 

 

اینجا در سکوت شب، آرام و بی دلهره سرم را روی بالشم می گذارم، همزمانی که نسیمی شبانه در این حیاط سبز صورتم را نوازش می دهد و چشمانم در پی ستاره های آسمان راهی می شوند؛ این پر نورتر است، این کم نورتر، این بزرگتر و این کوچکتر...

 

اما کیلومترها آن طرفتر شیعه های عراقی باید خانه هایشان را حسابی قفل و بند کنند تا شاید بتوانند فقط برای لحظه ای آرامش دزدیده شده شبشان را از این وحشی صفتان داعشی پس بگیرند.

 

و باز آن طرفتر بچه های فلسطینی به جای شمارش ستاره ها باید هر شب گلوله ها و موشک هایی که آسمان شهرشان را روشن کرده است، بشمارند.

 

 


برچسب‌ها: درد نوشت
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مرداد 1393ساعت 23:36  توسط رقیه کهن  | 

 

هر بار که از جلو امامزاده عبور می کنم.

 

نورهای سبز گنبدش چشمانم را اسیر می کند.

 

من هم به تلافی، حسابی سفارش می کنم؛

 

که پدرم در جوارت آرام خوابیده،

 

خیلی مراقبش باش.

 

 


برچسب‌ها: برای پدر
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مرداد 1393ساعت 23:26  توسط رقیه کهن  | 

 

دعوت شدیم به عروسی. به ما گفتنه بودند چون عروس و داماد با ایمان هستند و با موسیقی مخالفند آهنگی روشن نمی کنند، حتی در مجلس زنانه.

 

در مراسم که حاضر شدیم چشمانم گرد شده بود به دسرهای رنگی که روی میزها رژه میرفتند، مهمان هایی که با چهار نوع غذا پذیرایی می شدند.

 

بماند از لباس عروس که با قیمت هنگفتی خریده شده بود. لباس های مارکی که خانواده داماد هدیه خریده بودند برای عروس. و گران ترین تالار شهر و سفره عقد 20 متری....

 

 

ایمان را به سخره گرفته بودند....

 

 

کجای اسلام مخالف شادی و موسیقی بدون لهب و لعب است و کجای اسلام دوستدار تجملات آنهم در مراسم عروسی یک شبه؟؟؟؟!!!!

 

من نه مخالف تجملاتم نه موافق با موسیقی که ضد اسلام باشد.

 

فقط میخواستم بگویم اینقدر ایمان دروغیتان را به رخ نکشید.

 

 


برچسب‌ها: درد نوشت, صراط مستقیم
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مرداد 1393ساعت 12:57  توسط رقیه کهن  | 

 

مولایم چقدر افتخارست برای من؛ که با شما درد مشترک داشته باشم.

هر چند که سنگین باشد، سخت باشد.

 

من تمام شب ناله های ملتمسانه حسنین (درود خدا بر ایشان) را می فهمیدم که چگونه بر سر بالین شما خدا را می خوانند تا اجازه دهد شما در کنارشان بمانید.

 

من تمام شب شریک درد زینب و ام کلثوم (سلام خدا بر ایشان) بودم، وقتی فقط خدا را می دیدند و دیگر هیچ.

وقتی دنیا داشت روی سرشان خراب می شد.

وقتی شاهد بودند روح شما چگونه آسمانی شد.

 

شاید این درد ذره ای از زندگی من باشد. اما همین ذره را که با شما شریکم، چقدر خوب است. خوب بهانه ای ست تا خودم را به شما وصله کنم.

 

 

 


برچسب‌ها: صراط مستقیم, برای پدر
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم تیر 1393ساعت 11:39  توسط رقیه کهن  |