زیر سایه‏ی خدا

من به این خیال دلخوش، که زیر سایه‏ی تو بندگی می‏کنم...

من نه آنم

 

هر صبح و شام؟

 

تا حالا اینقدر عمیق روی این جمله کلید نکرده بودم شاید بارها و بارها شنیده بودم اش.

 

صبح و شام های من که پر از غفلت ...

 

اشک هایم خود به خود به جریان افتاد. تمام تنم لرزید. هر صبح و شام من ...

 

امام رضا (ع) : "مگر نمی دانی اعمال شیعیان، هر صبح و شام بر ما اهل بیت (درود خدا بر آنها باد) عرضه می شود؟ هر کوتاهی که داشته باشند، از خدا درخواست می کنیم که از آن چشم بپوشند و هر کار نیک که داشته باشند، از پروردگار تقاضا می کنیم که پاداش آنها را بدهد." ٭

 

 

 

٭ امام رضا (ع) و زندگی، مهدی غلامعلی

 

 


برچسب‌ها: لحظه ای تا خدا
[ چهارشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 0:20 ] [ رقیه کهن ] [ ]
همیشه برایمان بهاری

 

هر باری که با تن و روحی خسته از محیط کار بر می گردم پایم به در راهرو که می رسد، صدا میزنم: "مامان گلی، مامان جونم" و بعد سکوت می کنم تا جوابم دهی؛ با صدای تو تمام خستگی در روحم گم می شود. حضورت در این خانه، زندگی ما را سرپا نگه داشته است. تو باید باشی تا روح شادی بخش در این جا جریان داشته باشد.

 

نه فقط این روز را بلکه همه روزهای سال، روحم به امید بودن توست، که زندگی می کند.

 

زیباترینم این روز و همه روزهایی که خدا تو را به ما بخشیده مبارکت باشد.

 

 


برچسب‌ها: مادرانه
[ جمعه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 11:8 ] [ رقیه کهن ] [ ]
با چه شوقی بوته ها قد می کشند

 

داداش محمد، شاخه گل رز سرخی به قول خودش با عشق تقدیمم کرد. در چهره ام لبخند و اشک جمع شده بود و پشت لبخندم هزار خاطره؛ از بچگی هایم و شیطنت های بی اندازه داداش ها.

 

 

 

 

محمد کوچولوی بازیگوش کجا و احساسات الان اش کجا؟

 

کتاب و دفتر مشق هایم از دست شان به ستوه آمده بودند. هر وقت چشم بابا و مامان را دور می دیدند؛ نقشه های ترسناک برایم می کشیدند و شیطنت شان گل می کرد.

 

همان محمد و مهدی که وقتی دست به یکی می کردند خانه به لرزه در می آمد، و به هیچ صراطی مستقیم نبودند.

 

حالا بزرگ و مرد شده اند. ولی دل من برای همان هزار خاطره پر از بازیگوشی و گریه های بچه گی ام تنگ شد.

 

 


برچسب‌ها: ذره ای زندگی
[ یکشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 13:26 ] [ رقیه کهن ] [ ]
زکوی یار می آید نسیم باد نوروزی ...

 

 

در قلب این دشت سبز، برگ های گندم باران خورده عطر بهار را به مشامم می رسانند.

اینجا بهار است.

 

 

 

 

و میان باغی پر از شکوفه، بادهای شرقی گلبرگ ها را مثل برف روی صورتم می نشانند.

اینجا بهار است.

 

 

 


برچسب‌ها: ذره ای زندگی
[ شنبه یکم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 2:9 ] [ رقیه کهن ] [ ]
تکیه گاهم باش ...

 

اَللّهُمَّ اغْفِرْ لیَ الذُّنُوبَ الَّتی تَحْبِسُ الدُّعاَّءَ

 

خدایا بیامرز گناهانی که دعایم را از مستجاب شدن باز می دارد!

 

 


برچسب‌ها: لحظه ای تا خدا
[ پنجشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 22:57 ] [ رقیه کهن ] [ ]
ام ابیها تا ام الائمه

 

_ چنان مرحمی برای دل و آرامشی برای قلب پدر بود که صدایش می زد: "ام ابیها"٭

بعد از وفات مادرش، غمخوار پدر و مایه پشت گرمی اش بود؛ چه در جنگ ها که بر جراحات پدر مرهم می‌ گذاشت و چه در تمامی مواقف دیگر حیات رسول خدا.

 

_ از آسمان ندا آمد: "ای محمد! خدا بر تو سلام می‌ رساند و می‌ فرماید: فاطمه را به عقد علی درآور، خداوند علی را برای فاطمه و فاطمه را برای علی پسندیده است".

و فاطمه شد محرم اسرار خانه مولا و "ام الائمه"٭٭

چنانکه پدر در وصفش فرمود: "اگر علی نبود، فاطمه همتایی نداشت".

 

_ بانویم عظمت شخصیت و عصمت شما بر احدی نهفته نبود. حتی پدر شما را پاره تن خود نامید و فرمود: "هر کس فاطمه را به غصب در آورد من را آزرده و هر که او را راضی نماید مرا راضی نموده".

 

اما ابابکر و عمر از تاریخ نفهمیده بودند. گوش هایشان مثال همان صم بکم عمی شده بود. انگار نشنیده بودند؛ روزی چند بار پیامبر خطاب به شما می فرمود: " پدرش به فدایش باد"

و ندیده بودند؛ چطور پیامبر اسلام گاه خم می شد و دست یگانه دخترش را می بوسید.

 

 

 ٭ مادر پدر

٭٭ مادر امامان

 

 

 


برچسب‌ها: حسینی
[ پنجشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 0:13 ] [ رقیه کهن ] [ ]
وقتی او بخواهد

 

لباس ها و وسایل ها قایم موشک بازی شان گرفته بود... هر چه بیشتر عجله می کردم زمان هم سریعتر می گذشت. همه چیز دست به دست هم، نمی خواستند من به موقع برسم...

 

به سرعت به سمت باجه رفتم که کارت پرواز بگیرم: " خانم پرواز را بستند..." التماس هم افاده نکرد.

 

سر به زیر و ناراحت با چمدانی کشان کشان از سالن بیرون می آمدم. صدایی تمام سالن را پر کرد." خانم... خانم... برگردید... سریع". نگاه ها به سمت من بود، چهره گرفته ام صد درجه باز شد، دوان دوان به سمت مهماندار برگشتم.

"پرواز یک ربع با تأخیر انجام می شود سریع چمدانتان را تحویل دهید و بروید... "

زبانم بند آمده بود، نفس عمیقی کشیدم. ذهنم زودتر از جسمم پرواز کرد.

 

مدام برای خودم مرور می کردم: وقتی او بخواهد... حتی زمان هم برای تو نگه می دارد.

 

 


برچسب‌ها: لحظه ای تا خدا, ذره ای زندگی
[ یکشنبه دهم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 12:29 ] [ رقیه کهن ] [ ]
دانه دانه های اجابت
 

 

صدای بارانت چه زیباست ...

این صدا، بر سر ما مستدام باد.

 

 


برچسب‌ها: لحظه ای تا خدا, ذره ای زندگی
[ یکشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 0:18 ] [ رقیه کهن ] [ ]
چقدر فاصله بین سخاوت تو و سستی من؟!

 

کنار بخاری، من و مامان، حرف های دوستانمان گل کرده و جلوی مان سبدی از میوه های رنگی و یک سینی با دو استکان چای و نبات.

 

به قول مامان این آرامش این امنیت این با هم بودن این در کنار هم بودن این میوه ها این شادی ها این صحبت ها ... این ... این ... حتی این دو استکان چای هم، شُکرش خیلی زیاد است.

 

 

 


برچسب‌ها: لحظه ای تا خدا, مادرانه
[ چهارشنبه دهم دی ۱۳۹۳ ] [ 0:32 ] [ رقیه کهن ] [ ]
دخترانه

 

بعد از تمام شدن دو پروژه سنگین فضای سبزی که مسئولیتش به دوشم بود تا شروع پروژه های جدید، چند روزی را بدون استرس می گذرانم.

 

هر روزی که بلند می شدم و صبحانه می خوردم بعد چادرم را روی سرم می انداختم و راهی می شدم، تمام احساسم را در اتاقم خالی و در گوشه ای مخفی می کردم. چون باید می رفتم در اجتماعی که دور و برم را مردان گرفته اند تا دوش به دوش آنها و پای به پایشان کار کنم و نگذارم روزنه خالی از کارهایم جا بماند که مبادا مردی بخواهد خودش را برتر نشان دهد و ایرادی از کارم گرفته شود، تا اینکه به خانه بیایم و دوباره بشوم همان دختر پر از احساس مامان...

 

این فضای کار و این کارها برایم سنگین است، اینجا را باید مثل خود مردان مرد بود و خالی از احساس. روزی چند ساعت بی مهر و عاطفه بودن برای دختری که در هر لحظه زندگی اش احساساتش به او غالب می شود خیلی سخت است...

 

هر باری که راهی می شدم دلم می گرفت اما نگذاشته ام مامان متوجه شود؛ که چقدر این اجتماع و مردانش دخترش را مرد کرده اند و بدون احساس... کاش هیچ وقت نفهمد که دخترش تاثیر گذار اجتماعی شده که همه عواطفش را دزدیده اند. اما باید این سنگینی ها را تحمل کنم در اجتماعی که انگار مد شده زنان دوشادوش مردان کار کنند.

 

 


برچسب‌ها: ذره ای زندگی, درد نوشت
[ پنجشنبه چهارم دی ۱۳۹۳ ] [ 10:26 ] [ رقیه کهن ] [ ]
از نمازهای شب بابا تا...

 

هر شب صدای ذکرهای بابا تمام در و دیوار خانه را پر می کرد، فضا از عطر ذکرها خوشبو و سرشار از آرامش می شد. نمازهای شب بابا برای ما شده بود؛ بیمه دل و جان. صدای ذکرها همیشه قلبم را آرام می کرد ...

 

هفته قبل مامان همراه خانواده شهدا به زیارت امام هشتم (ع) رفته بود و با کوله باری از دعا و ذکر برگشت ...

و این چند روز هم داداش مهدی پا به پای عاشقان امام حسین (ع) تا کربلا جسم و روحش را متبرک می کند،  تا شاید ذره ای عشق حسینی بودنش را به ارباب نشان دهد ... و این پاهای پینه بسته شاهدی برایش باشد.

 

اما ظرف من خالی ست؛ در اینجایی که من متولد شده ام نفس کشیده ام رشد کرده ام و تربیت شده ام ...

اینجا برای من خیلی بزرگ است و من کوچکم برای این خانه این فضا ... تحفه ای ندارم که بگویم من مثل شما هستم. کاش ظرفم مثل پدر مثل مادر و مثل خواهر و برادرها پر بود که بیشتر می بالیدم، و با افتخار می گفتم راه پدر را ادامه داده ام ...

 

 


برچسب‌ها: ذره ای زندگی, برای پدر
[ جمعه بیست و یکم آذر ۱۳۹۳ ] [ 17:51 ] [ رقیه کهن ] [ ]
میهمانی از این عزیزتر نیست
 

نشاط صبح های جمعه فرق می کند با روزهای دیگر، نه به خاطر اینکه تعطیل از کار روزانه و درس و مشقی، نه.

انگار که روح آدمی خودش می داند که شاید امروز میزبان باشد.

 

از همان صبح که بیدار می شوی، دلت می خواهد لباس تمیز و زیبا بپوشی، خانه را تمیز کنی ... و منتظر بنشینی شاید مهمان ویژه ای بیاید و گذرا از این خانه رد شود.

 

بی تو یا صاحب الزمان دردیم

مثل پاییز خسته و زردیم

پیشکش در مسیر آمدنت

دل سرشار غصه آوردیم

بلکه با یک نگاه پر مهرت

به سر راه نور برگردیم

به دل تنگ ما نگاهی کن

عاشقت را به جاده راهی کن ٭٭

 

 ٭٭ شعر مصطفی کارگر

 

 


برچسب‌ها: پیدای پنهان
[ جمعه سی ام آبان ۱۳۹۳ ] [ 14:27 ] [ رقیه کهن ] [ ]
درس عاشورایی
 

 

یکی از بعدهای عاشورا نشان دادن حقیقت تسلیم شدن در برابر خداست.

در جایی نوشته اند: "امام علی (ع) داستان شهادت حسین را به او گفت، فرمود: حسین! تو را شهید می کنند ولی نمی توانند یاد خدا را از ذهن تو ببرند؛ و امام حسین (ع) گفت: پدر جان به خدایی که جان من در دست اوست، همین کافی است. من اقرار می کنم به آنچه خدا نازل کرده و نبی خدا را تصدیق می کنم و قول پدرم هم تکذیب نمی کنم."٭٭

 

حالا به نظر وقتی یک مقام، پول یا زیبایی... به راحتی یاد خدا را از انسان می برد، می شود گفت که؛ حسینی هستیم یا از عزای امام حسین (ع) تاثیر گرفته ایم.

 

اکثریت اختلافات و مشکلاتی که در زندگی نمایان هست همین، فراموشی یاد خدا از ذهن انسان و درس نگرفتن از عمق واقعه کربلا می باشد. وقتی همه خدا گونه فکر کنند و حرف بزنند دیگر اختلاف سلیقه ای و مشکلی پیش نمی آید.

و یکی از درس های عاشورا همین است که انسان تعلقش برسد به خدا به جایی که بنده حقیقی خدا شود و درک این نکته که به قول حضرت امام خمینی (ره): "عالم محضر خداست، در محضر خدا معصیت نکنید."

 

 

نقل است که روی انگشتر امام حسین (ع) این جمله حک شده بود: " ان الله بالغ امره" خدا آن کار را که بخواهد می کند.

 ٭٭موسوعه کلمات الحسین (ع)

 

 

 

 


برچسب‌ها: حسینی
[ پنجشنبه بیست و دوم آبان ۱۳۹۳ ] [ 11:40 ] [ رقیه کهن ] [ ]
گدای ولایت شماییم

 

انگار که چهار دست و پایت را گرفته باشند و تو را گذاشته اند وسط اتاقی سیاه، و تمام درها را به رویت هزار قفله کرده باشند، درست مثل یوسف که تمامی درها به رویش قفل شد.

اصلا من را چه به یوسف او پیامبر خدا بود.

 

اما مولا انگار که _ انگار که نه _ به یقین ولایت شما معجزه می کند. وقتی که من میان این سیاهی زندانی شده ام و فقط معجزه ای می باید که نجاتم دهد.

معجزتان را با چشم که نه، با قلب دیدم. شب به ولایت رسیدنتان _ عید غدیر خم _ آن پیام برای من حکم آزادی از سیاهی را امضا کرد.

وگرنه من کجا و یوسف کجا. او پیامبر خدا بود، باید خدا در را برایش می گشود. اما من به حکم اینکه در سایه سالار ولایت شما بودم، آزاد شدم.

و گرنه من کجا و درهای باز شده کجا. من کجا و این معجزه کجا. این ولایت شماست که معجزه می کند.

 

 

این رهایی از بندبلا من را یاد خوابی انداخت؛ که شب عید غدیر دو سال قبل دیدم: " به آسمان آبی خیره شده بودم و با هیجان ابرها را نگاه می کردم که به شکل (یا علی علیه السلام) در آمده اند و در آسمان حرکت می کنند."

 

 


برچسب‌ها: صراط مستقیم
[ چهارشنبه سی ام مهر ۱۳۹۳ ] [ 4:5 ] [ رقیه کهن ] [ ]
استواری و پایداری برای دین جدّش

 

یکی از اهداف واقعه کربلا عزت بخشیدن و نجات مسلمانانی بود؛ که در جامعه حکومتی معاویه گرفتار ریا و ترس از حاکم وقت شده بودند.

به گفته فرزدق ٭: کوفیان قلوبشان با امام حسین (ع) و شمشیرهایشان با معاویه بود.
_از ترس زر و زور معاویه_

امام (ع) صدا می زد: " هل من ناصر". او یار نمی خواست، کمک نمی خواست. او فریاد حقیقت را بلند کرده بود که بگوید: چه کسی عزت می خواهد؟ بیاید بامن، تا مجبور به ریا نشود و عزت پیدا کند.

آیا کسی هست که من او را یاری کنم؟ و به سعادت برسانم؟

آیا کسی هست که من راه حق را به او نشان دهم؟

آیا کسی هست که من او را از ظلمت یزیدی بیرون بیاورم و وارد نور حسینی کنم؟٭٭

 

٭ فرزدق از شعرای باسواد عرب است و در جریان کربلا با امام حسین (ع) ملاقات کرد.

٭٭ برداشتی از کتاب " کربلا نقطه جمع عقل و عشق به تالیف آیت الله علی شیخ موحد"

 

 


برچسب‌ها: حسینی
[ پنجشنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۹۳ ] [ 23:46 ] [ رقیه کهن ] [ ]